.

.


کار دل

خیال روی کسی در سر است هرکس را

مرا خیال کسی کز خیال بیرون است ...

 


پنجشنبه 10 دی 1388 توسط راضیه عبدالملكی | نظرات ()

بهشت

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند.

 در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.» - «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.» - اسب و سگم هم تشنه‌اند.نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد.

مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.مسافر گفت: روز به خیر. مرد با سرش جواب داد.

 ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟ بهشت
 بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است! آنجا بهشت نیست، دوزخ است.مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود. كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از كتاب «شیطان و دوشیزه پریم»

پائولو كوئیلو


چهارشنبه 9 دی 1388 توسط راضیه عبدالملكی | نظرات ()

سوسك های تمبر خور

 یک خانم هنگام چسباندن تمبر
 به پشت نامه اون تمبر را لیس می زنه
 که نمناک بشه . زبان اون خانم با
 لبه ی تمبر یک زخم خیلی کوچک پیدا
 می کند . چند روز بعد اون خانم
 متوجه تورمی در زبان خود می شود و
 به دکتر مراجعه می کند ، پس از
 معاینه دکتر خاطر نشان می کند که
 هیچ مشکلی وجود ندارد و هیچ چیز
 غیر نورمالی ندیده است . اما چند
 روز بعد تورم زبان خانم بیشتر و
 بیشتر می شود و بسیار دردناک به
 طوری که غذا خوردن وی دچار مشکل می
 شود . وی دوباره به دکتر مراجعه
 میکند و این بار پس از عکس برداری
 برای
  انجام یک عمل کوچک راهی
 بیمارستان می شود جالب اینجا است
 که پس از شکاف کوچکی که دکتر روی
 زبان وی بوجود می آورد ، سوسکی کوچک
 به آرامی از درون زبان وی به
 بیرون می خزد . دکتر متوجه می شود
 که تعدادی تخم سوسک درون زبان این
خانم بارور شده است .
 پس از لیس زدن تمبر تعدادی
 تخم سوسک از طریق زخمی که لبه ی
 تمبر بر زبان او ایجاد کرده بود
 وارد زبانش شده و چون بافت زبان
 بافتی گرم و مرطوب است محلی مناسب
 برای رشد سوسکها به وجود آورده
 .
 از زبان اندی هوم :
 من سالها پیش در یک شرکت
 تولید تمبر کار می کردم به گفته
 شده بود که هرگز به تمبر زبان نزنم
 و آن زمان نمی دانستم که دلیلش
 چیست پس از مدتی هنگام انتقال 2500
 تمبر به انبار رفتم تعداد زیادی
 سوسک انجا دیدم . نکته قابل توجه
 این که سوسکها از چسب پشت تمبرها
 تغذیه می کنند

پنجشنبه 19 آذر 1388 توسط راضیه عبدالملكی | نظرات ()

حرف هایی برای گفتن


▪▪▪••●● پیامکهای عاشـــقانه و فلســـفی از سخنان دکتر علی شریعتی ●●••▪▪▪

آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می ریزد،

زندگی به رنج كشیدنش می ارزد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند

پرهایش سفید می ماند

ولی قلبش سیاه میشود

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
(دکتر علی شریعتی)

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری
(دکتر علی شریعتی)

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد
هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

* * * ** * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

از دیده به جاش اشک خون می آید
دل خون شده ، از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه عشق
می دید که آهنگ جنون می آید

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،
آدمی را همواره در پی گم شده اش،
ملتهبانه به هر سو می کشاند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند ، خطرناک تر می گردد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست

اسراف محبت است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


سه شنبه 17 آذر 1388 توسط راضیه عبدالملكی | نظرات ()

حسرت

به نام حق

مهم نیست كه چند بهار در كنار هم زندگی كنیم،مهم این است كه یادمان باشد عمرمان كوتاه است .
در پایان زندگی،خیلی از ما خواهیم گفت:
كاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم تا خوب به هم نگاه كنیم ...






دوشنبه 9 آذر 1388 توسط راضیه عبدالملكی | نظرات ()

حضور نو

و اما امسال/ یعنی سال 1388 :
جشن تولد 18 سالگی با حضور افراد جدید برگزار شد.
حضوری نو در زندگی من.
و این آغاز راه بود برای اتفاقات جدیدی كه در دنیای من رخ داد ...

دوشنبه 9 آذر 1388 توسط راضیه عبدالملكی | نظرات ()

عشق!

به نام خالق عشق

در این دنیای بی همه چیز شاید عشق بهانه ای باشد برای بهتر زیستن.
در این وادی بی چون و چرا شاید عشق جرقه‌ای باشد برای خواستن دلیل زندگی.
شاید عشق بهانه‌ایست برای ساخت یك هدف بزرگ.
شاید عشق چراغیست برای یافتن راه.

شاید جملات بسیاری در وصف این كلمه گفته شده باشد اما من می گویم:
در این دنیای نامردی عشق بهانه‌ایست برای مرد شدن و حركت به سوی آزادی و آزادگی.
 عشق دلیلی است برای یافتن خود
و بهانه‌ایست برای دوست داشتن
و جرقه ای برای اندكی اندیشیدن
و واژه ای برای گفتن ناگفته های دل.
آری. عشق امید است. امید به زندگی. امید به داشتن یك حس زیبا.
عشق همراه است.مانند تنهایی.
و شاید هم یك سبب. سببی برای زندگی كردن. سببی برای دوست داشتن. سببی برای داشتن آنچه كه دوستش داری.
بی‌آنكه بخواهی تو را گرفتار می كند و بی‌آنكه بدانی احساس‌ات را ابراز.
و ناخواسته تو را راهی می كند.
از تو می خواهد كه به راه ادامه دهی.
از او گله مندی كه چرا با تو چنین كرد.
اما هنگامیكه به پایان راه می‌رسی از او عذرخواهی می ‌كنی... .
چرا كه او هدیه‌ای به تو داد كه اگر تمام دنیا را به دنبالش می گشتی شاید هیچگاه او را نمی یافتی... .
آری. عشق بهانه می شود تا لحظه‌ای اندیشه كنی.
عشق سبب می شود تا در مسیر قدم بگذاری.
عشق معلول می شود تا در پی علت باشی.
و آنگاه كه علت را می یابی می بینی كه
آن چیزی نیست جز :

  خدا




دوشنبه 9 آذر 1388 توسط راضیه عبدالملكی | نظرات ()

تو...

می خوام از تو بنویسم برای تو كه در تمام لحظاتم وجود داری. خنده هایم برای توست با تو بودن مرا شاد می كند و بی تو بودن مرا گریان. تو با من هستی در حالی كه در كنارم نیستی تو با منی چون در قلب منی. قلبم را با دنیا عوض نمی كنم چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم. كه سبزی مانند بهار ، استواری مانند كوه ، لطیفی مانند گل و روانی همچون دریا...



دوشنبه 18 آبان 1388 توسط راضیه عبدالملكی | نظرات ()

فراموش شدگان

ای خداوند مهربان، ای یگانه تصلی دهنده‌ی دردآورترین دردهایم، می‌دانی كه بی نام تو هیچ آغاز نمی‌كنم
پس به نام تو ای مهربان ترین مهربانان

سه شنبه 1388/8/5 سالروز تولد این كوچك بزرگ‌زاده بود.اما...
برخلاف هر سال كه تمامی دوستان و آشنایان و مجذوبان و چرندگان و پرندگان و جنبندگان این روز مبارك را به ما تبریك می گفتند امسال در یاد هیچ یك نماندیم و صفحه ی سوخته و ناپیدایی در اذهان جنیان و انسیان شدیم. با اینكه اندك مدت بسیاری از سالروز چشم گشایی ام به این جهان می گذرد اما بجز 3 عزیز زاده هیچ‌كس یادی از ما نكرده است. البته، ما كه رضاییم به رضای روزی دهنده‌ی روزی گیرندگان ولی گله مندیم از گله گذارانی كه خود گله می كنند.به هر حال ما فراموش می كنیم اما قول نمی دهیم كه این بی توجهی را جبران نكنیم...



خلاصه می كنم. به یاد سال 86 كه در كنار هم جمع بودیم و این روز گذرا را جشن گرفتیم، امسال هم با خاطرات ام جشن می‌گیرم.
خواهرم، پدرم، مادرم، دوستانم، سپاسگذارم از اینكه به یادم نبودید... .
حالا دو نفری جشن می گیریم. من و تنهایی ، با خاطرات سال 86 ... .



 




چهارشنبه 6 آبان 1388 توسط راضیه عبدالملكی | نظرات ()

این چنین است مادر ...

روزی از مدرسه به خانه می آمدم.
در وسط راه آسمان شروع به باریدن كرد و من تا قبل‌از رسیدن به خانه در زیر باران ماندم و خیس شدم.
وقتی به خانه رسیدم:
پدرم گفت: چرا صبر نكردی باران بند بیاید سپس راه بیفتی؟
خواهرم گفت: تو كه می دانستی هوا ابری و بارانیست پس چرا چتر را همراه خود نبردی؟
برادرم گفت: تو كه می‌دیدی باران در حال باریدن است، پس چرا گوشه‌ای زیر درخت یا سقفی نایستادی تا باران بند بیاید سپس حركت كنی؟
و سپس مادرم گفت:
ای باران. چرا منتظر نماندی فرزند كوچك من به خانه برسد سپس شروع به باریدن كنی؟؟؟
آری این چنین است مادر... .








سه شنبه 5 آبان 1388 توسط راضیه عبدالملكی | نظرات ()



برایت دعا می كنم كه ای كاش خدا از تو بگیرد / هر آنچه كه خدا را از تو می گیرد
abdolmaleki70@yahoo.com

تاریخی
تازه ها
ادبی

کار دل
بهشت
سوسك های تمبر خور
حرف هایی برای گفتن
حسرت
حضور نو
عشق!
تو...
فراموش شدگان
این چنین است مادر ...

دی 1388
آذر 1388
آبان 1388

راضیه عبدالملكی

اشتباه‌های تایپی محمدرضا پشوتن‌فرد
ثریا صفری
غلامرضا نوری علاء
یادداشتهای یك زورنامه‌نگار
نت هشتم

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد